In the name of God
انیشتین یه بار تو پرینستون سوار قطار شد و توی یه کوپه ی خالی نشست.قبل از اینکه قطار حرکت کنه مسئول کنترل بلیت اومد تا بلیتشو چک کنه ..انیشتین دست کرد تو جلیقش ولی بلیتو پیدا نکرد..بعد جیبای شلوارشو گشتو بعد کیفو خلاصه پیدا نکرد....مسئول کنترل بلیت بعد چندلحظه با لحن دوستانه ای گفت:"دکتر انیشتین ما همه اینجا شما رو میشناسیم.میدونم که شما حتما بلیت تهیه کردین.نگران نباشین."... خواست از در کوپه خارج بشه که دید انیشتین همچنان با اضطراب داره زیر صندلیا دنبال بلیت میگرده...دوباره وارد کوپه شدو گفت:" آقای دکتر من که گفتم شما اصلا نیازی به بلیت ندارین مطمئنم که بلیت تهیه کردین. من میدونم شما چه کسی هستین." انیشتین با لبخندی اونو نگاه کردو گفت:" منم خودم میدونم کی هستم ! چیزیکه نمیدونم اینه که الان با این قطار کجا دارم میرم...." پ.ن:واقعا دیگه آخرشه...!(منظورم اینه که آخرش بود!) پ.ن:زهرا جونم کجایی تو نمیبینمت...باز یکی دوبار حانیه رو دیدم....دلم براتون تنگیده خیلی.... پ.ن: آدم های ساده را دوست دارم....عمرشان کوتاه است..از بسکه هر کس بهشان می رسد یا به آن هاطعنه می زند یا درس ساده نبودن بهشان میدهد آدم های ساده را دوست دارم ...بوی ناب آدمیت می دهند پ.ن: بعضی وقتادلم می گیره پ.ن:ای کاش تعدادشون زیاد بود...آدمای ساده رو می گم فلمینگ کشاورز اسکاتلندی فقیری بود,روزی برای تهیه ی معاش از خانه بیرون رفت,درآن لحظه صدای فریاد کمکی راشنید که از باتلاق نزدیک خانه اش می آمد. وسایلش را انداخت و به سمت باتلاق دوید. آن جا پسر وحشت زده ای را دید که تا کمر در لجن سیاه فرو رفته بود و داد می زد و کمک می خواست. فلمینگ کشاورز پسربچه را از مرگ نجات داد. روز بعد کالسکه ای تجملی در محوطه ی کوچک کشاورز توقف کرد . نجیب زاده ای با لباس های فاخر از کالسکه بیرون آمد و گفت پدر پسری است که فلمینگ از مرگ نجاتش داده است. نجیب زاده گفت:" می خواهم از شما تشکر کنم, شما زندگی پسرم را نجات دادید." کشاورز اسکاتلندی گفت:"برای کاری که انجام داده ام پاداش نمی خواهم." و پیشنهادش را رد کرد. درهمان لحظه پسر کشاورز از در کلبه ی رعیتی بیرون آمد. نجیب زاده پرسید:" این پسر شماست؟" کشاورز با غرور جواب داد:"بله" نجیب زاده گفت:" من پیشنهادی دارم, اجازه بدهید پسرتان را با خود ببرم تا فردی تحصیلکرده شود. اگر پسربچه مانند پدرش باشد در آینده فردی می شود که می توانید به او افتخار کنید." کشاورز قبول کرد. بعدها پسر فلمینگ کشاورز از مدرسه ی پزشکی "سنت ماری" لندن فارغ التحصیل شد و در سراسر جهان به" الکساندر فلمینگ" کاشف پنی سیلین معروف شد. سال ها بعد, پسر نجیب زاده دچار بیماری ذات الریه شد.چه عاملی نجاتش داد ؟ پنی سیلین... نام پسر مرد نجیب زاده چه بود؟.......وینستون چرچیل! پ.ن: سلاااااااااااااااااااام پ.ن:دلم براتون تنگ شده بود بازکن پنجره هارا که نسیم روز میلاد اقاقی هارا جشن می گیرد وبهار روی هرشاخه, کنار هربرگ شمع روشن کرده است همه ی چلچله ها برگشتند وطراوت را فریاد زدند کوچه ها یکپارچه آواز شده است و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی هارا گل به دامن کرده است باز کن پنجره هارا ای دوست! هیچ یادت هست که زمین را عطشی وحشی سوخت؟ برگ ها پژمردند؟ تشنگی با جگر خاک چه کرد؟ هیچ یادت هست توی تاریکی شب های بلند سیلی سرما با خاک چه کرد؟ با سروسینه ی گل های سپید نیمه شب باد غضبناک چه کرد؟ حالیا معجزه ی باران را باور کن! وسخاوت را در چشم چمنزار ببین! ومحبت را در روح نسیم که دراین کوچه ی تنگ باهمین دست تهی روز میلاد اقاقی هارا جشن می گیرد... *فریدون مشیری* پ.ن: امسال سال خیلی خوبی بود....امیدوارم سال بعدم کنار هم باشیم پ.ن: راستی من تمام تعطیلاتو مسافرتمو به خاطر همین نت تعطیله... پ.ن: دلم براتون تنگ میشه پ.ن: عیدتون مبااااااااااااااارک دوست جونای خودم آرزو می کنم همیشه سالم باشین چون آدم اگه سالم باشه هر کاری رو می تونه انجام بده پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت پ.ن راستی ۱۵ اسفند تولد الی جونه....یکی از دوستای عزیییییزم آقایون شرمنده چند روزیه خیلی بد جنس شدم چرا خدا مردها را آفرید؟ 1. هدف خاصی نبود 2. گِل اضافه مونده بود 3. نسخه آزمایشی بود 4. اصلا کار خدا نبود چرا خدا مردها را از روی زمین برنمی دارد؟ 1. از نظر خدا مردها وجود خارجی ندارند 2. مگه ما روی زمین مرد هم داریم 3. وجود اینگونه از درندگان برای موازنه جمعیت روی زمین ضروری به نظر میرسد 4. حالا چه عجله ایه؟ اگه خدا مردها را نمی آفرید چی می آفرید؟ 1. چیز خاصی نمی آفرید 2. پیراشکی 3. خروس دریایی 4. فضای خالی اگر جمعیت مردها منقرض شود چه می شود؟ 1. مگه قراره اتفاقی بیافته 2. خارشتر کویر لوت که آفت نداره 3. اکوسیستم به شرایط بدون انگل برمی گردد 4. یه هیولا کمتر دنیا قشنگتر چه وقت مردها عاشق می شوند؟ 1. چه وقت مردها عاشق نمی شوند! 2. هر وقت مامانشون بگه 3. چون یکدفعه می شوند خودشان هم نمی دانند که کی می شوند 4. یک روز از همین روزا ! مردها چه وقت عشق قبلی خود را فراموش می کنند؟ 1. در همون وقتی که عشق جدید خود را کشف می کنند 2. جدید و قدیم نداره فقط بازیگر نقش زن عوض میشه .(قانون 4 نیوتن) 4. رابطه مستقیم با نظر مادر بزرگ کودک فهیم دارد. مردها معمولا هر چند مدت یکبار عاشق می شوند؟ 1. هر شب 2. هر وقت که خدا بخواد 4. سیکل خاصی ندارند مردها وقتی تصمیم به ازدواج می گیرند چه کار می کنن؟ 1. اون موقع نمی تونن کار خاصی بکنن! 2. تمام تلاششون رو می کنن که بتونن 1 کاری بکنن! 3. به مامانشون می گن که 1 کاری بکنه چون دیگه وقتشه که اونا رسما خیلی کارا بکنن! 4. می رن کلاس آمادگی جسمانی!! وقتی مردها تصمیم می گیرن ازدواج کنن چی می گن؟ 1. چیزی نمی گن چون وقت عمله 2. وقت نمی کنن چیزی بگن 3. اولش چیزی برا گفتن ندارن ولی بعد که خرشون از پل گذشت نطقشون باز میشه 4. در این برهه از تاریخ طبیعی هیچ کس نمی فهمه که اونا چی می گن مردها چطور زن زندگی شون رو می گیرن؟ 1. با دست 2. با تور 3. با چنگول 4. با زبون معیار مردها برای انتخاب همسر چیه؟ 1. هر که پیش آمد خوش آمد 2. به روش جستجوی ترتیبی در لیست سیاه 3. ده بیست سی چهل 4. به قول مادر بزرگ پسر، دختر مثل پارچه می مونه هر روز 1 مدل بهترش میاد، وامیستن بهترش بیاد پ.ن:چه یخ بود نه؟....(تا حالا کسی رو دیدین انقد با شهامت از خودش انتقاد کنه..؟؟؟ پ.ن:نمی دونم این اجناس مذکر (=آقایون ) چیکار کردن که انقد حرف و حدیث دنبالشونه...من که عذاب وجدان گرفتم ...خدایا ما رو ببخش الهی آمین پ.ن:حواستون بود ۲ تا از سوالا شماره ی ۳ نداشت؟ دختری به نام لیزا از بیماری نادری رنج می برد تنها شانس بهبودی او گرفتن خون از برادر پنج ساله اش بود که او نیز ازقبل مبتلا به این بیماری بود و به طرز معجزه آسایی نجات یافته بودو هنوز نیاز به مراقبت پزشکی داشت.پزشک معالج وضعیت بیماری لیزا را به پسر کوچولو توضیح داد و پرسید:" آیا برای بهبودی خواهرت مایلی خون اهدا کنی؟" برادر خردسال اندکی تردید کرد و سپس نفس عمیقی کشید و گفت:" بله من این کار را برای نجات لیزا انجام خواهم داد." سپس در مدت انتقال خون کنار تخت لیزا روی تختی دراز کشید ومانند تمامی انسان ها از اینکه می دید رنگ به چهره ی خواهرش برگشته خوشحال بودو لبخند می زد. سپس رنگ چهره اش پرید بی حال شد و لبخند بر لبانش خشکید .نگاهی به دکتر انداخت وبا صدای لرزانی گفت:" آیا می توانم زودتر بمیرم؟" پسر خردسال به دلیل سن کمش توضیح های دکتر معالج را اشتباه فهمیده بود و تصور می کرد باید تمام خونش را به لیزا بدهد وبا شجاعت خود را آماده ی مرگ کرده بود... پ.ن: راستی محرمو به همتون تسلیت میگم پ.ن: ۲۲ آذر تولدم بوداااااااااااااااااا پ.ن: خوب گوش کنین بعدا ازتون می پرسما -در قرن پانزدهم لشکر دشمن این شهررا تصرف و قلعه را محاصره کرد . اهالی شهر از زن و مرد تا پیر و جوان برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه بردند.فرمانده ی دشمن به قلعه پیامی فرستاد که قبل از حمله ی ویران کننده ی خود حاضر است اجازه دهد زنان و کودکان سالم از قلعه خارج شوندو به دنبال کار خود بروند. پس از کمی مذاکره فرمانده ی دشمن به دلیل رعایت آیین جوانمردی هریک از زنان دربند گرانبهاترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کنند به شرطی که به تنهایی قادر به حملش باشند. ناگفته نماند قیافه ی حیرتزده و سرشار از شگفتی فرمانده ی دشمن دیدنی بود وقتی هریک از زنان شوهر خود را کول میگرفتند و از قلعه خارج می شدند!!!!!! پ.ن: حال کردین؟ پ.ن:معرفت اینا رو دیدی؟ معرفت من ۱۰ برابر ایناس....دیگه ببین من چیم پ.ن: این آپو تقدیم می کنم به همه ی آپ دوستان تو نامش مینویسه که:" فکرش رابکن اگر من و تو ازدواج کنیم بچه هایمان با زیبایی من وهوش و نبوغ تو چه محشری می شوند." بعد انیشتینم( اینجوری شد که مرلین مونرو ضایع شد پ.ن: به نظر من اگه مرلین جون یه نامه باهمین موضوع می نوشت به یه مرد ایرونی ضایع که نمی شد هیچ مرد ایرونیه پابرهنه تا خود آمریکا می دوید پ.ن:ولی اگه من مرد بودمو واسم این نامه رو مینوشت منم قبول نمی کردم...البته دلیلم با انیشتین فرق داره.......من تو آسمون ستاره ای رو انتخاب می کنم که از همه کم نور تره ..آخه ستاره ی پرنور رو همه نگاه می کنن عکس این دوتا مرغ عشقو
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
(
)
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
در همین حال
پسر دوباره
آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی ![]()
![]()
![]()
خیلی شاکی میشه، پا رو میذاره رو گاز، با سرعت دویست از بغل موتوره رد میشه.
یک مدت واسه خودش خوش و خرم میره، یهو میبینه متور گازیه غیییییژ ازش جلو زد! ![]()
دیگه پاک قاط میزنه، پا رو تا ته میذاره رو گاز، با دویست و چهل تا از موتوره جلو میزنه. ![]()
همینجور داشته با آخرین سرعت میرفته، یهو میبینه، موتور گازیه مثل تیر از بغلش رد شد!! ![]()
طرف کم میاره، راهنما میزنه کنار به موتوریه هم علامت میده بزنه کنار. ![]()
خلاصه دوتایی وامیسن کنار اتوبان، آقاهه پیاده میشه، میره جلو موتوریه، میگه: آقا من مخلصتم، فقط بگو چطور با این موتور گازی کل مارو خوابوندی؟! ![]()
موتوریه با رنگ پریده، نفس زنان میگه: والله ... داداش.... خدا پدرمادرتوبیامرزه که وایسادی... آخه کش شلوارم گیر کرده به آینه بغلت !!!!![]()
...باید تحمل کنین دیگه![]()
)
(
)![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
و براساس قول شرف موافقت کرد ![]()
![]()
(یه مدتیه دچار اعتماد به نفس کاذب شدم
)![]()
![]()
![]()
) نه گذاشت نه برداشت نوشت:"ممنون از این همه لطف و دست ودلبازی شما.به واقع هم که چه غوغایی می شود ! ولی این یک روی سکه است فکرش رابکنید که اگر قضیه برعکس شود چه رسوایی بزرگی برپا می شود." ![]()
فک کنم وقتی نامه رو خونده یه یکی دو روزی توحالت دپرس بوده .......![]()
فکرم نمیکرد که بابا آخه من اینجا ۴ تازن دارم ۲۰ تا بچه دارم واز این جور فکرا
(ازاونجایی که همه تازگیا نازک نارنجی شدن وظیفه ی خوددانستم کتبا از مردان ایرانی عذر خواهی به عمل آورم...........
مردای ایرانی به این خوبی من شوخی کردم![]()
)![]()
که البته یکیشون اصلا تو این باغا نیست
گذاشتم این پایین



